گر در اوج فلکم باید مُرد...عمر در گند به سر نتوان برد
یا علیم
شعری هست با عنوان "زاغ و عقاب" از دکتر پرویز ناتل خانلری که
خیلی دوسش دارم، هم مفهوم قشنگی داره هم قشنگ به تصویر کشیده شده. این روزا خیلی
تو ذهنم میچرخه، عهد کرده بودم اگه روزى وبلاگ زدم حتماً اونجا بیارمش و الان میخوام
این کارو بکنم.
این شعر برام یادگاریه از پدر...
بچه تر که بودم برام میخوند، بعضى تكه ها كه میرسید، تعبیر و تفسیرى هم برام میگفت
كه این به این منظوره و این به اون معنى. قبلش هم تعریف میكرد که از شعر چه
برداشتهایی شده و چه جریاناتی داشته. كه دكتر خانلرى، استاد دانشگاه بودن و این رو
سرودن و بعدش كلی تعابیر سیاسی و حتی تشویق شاعر به خاطر تشبیه ش به عقاب و اینكه
حاضر نیست با زاغ (كنایه از رژیم حاكم) هم سفره بشه و چه و چه. بعدتر اما، وقتی
جناب خانلری پست وزارت (آموزش و پرورش) رو قبول میكنه، انتقادهایی میشه و حتی یكی
از شاگردانشون به نام دكتر فخرالدین مزارعی شعری در جواب این شعر میگه با عنوان
"آشتی عقاب با زاغ"؛ با این آغاز: "شیون از خیل عقابان
برخواست".
بابا برام تعریف میكرد كه شعر رو خودش
تو مقطع دبیرستان حفظ كرده و من این موضوع رو دوست داشتم. بزرگتر که شدم یك بار،
اتفاقی دفترچه ای از دوران دبیرستان بابا پیدا كردم، دفترچه ای كه عرض كمی داشت و
اتفاقا این شعر توش نوشته شده بود. حفظش کردم. سالهای تحصیل تو اون شهر كویری،
غروب هایی كه تنها به سمت خوابگاه میرفتم، قدم زنان شعر رو برای خودم زمزمه میكردم
و اونجاهایی كه حس م غالب تر بود بلندتر هم میخوندم. حس خوبی بود...
یادمه یك بار هم برای هم اتاقی ها
خوندم و اتفاقا استقبال هم بد نبود.
لذت دكلمه خواندن این شعر بلند، و
مرور خاطرات و طنین انداز شدن صدای پدر توی گوشم، سوای همه حس های خاص شعر و هم
ذات پنداری با عقاب و حس پرواز و اوج، چیزهایی ست كه به جانم مینشینن و این شعر رو
دوست داشتنی تر میكنن برام.
شعر را تقریباً به همان شیوه كه در دفترچه پدر بود، میارم:
گویند زاغ سیصد سال بزیید و گاه، سالِ عمرش از این نیز در گذرد، اما عقاب را دوران حیات بیش از سی سال نباشد:
گشت غمناك دل و جان عقاب ...... چون از او دور شد ایام شباب
دید چون دور به انجام رسید ............... آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ................. ره سوی كشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی ناچار كند ......... دارویی جوید و در كار كند
صبحگاهی ز پی چاره كار.............. گشت بر باد سبك سیر سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت... ناگه از وحشت، پُر وِلوِله گشت
وان شبان بیم زده، دل نگران .............. شد پی برّه ی نوزاد دَوان
كبك در دامن خاری آویخت ......... مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو اِستاد و نگه كرد و رمید .......... دشت را خطِ غباری بكشید
لیك صیاد سرِ دیگر داشت .............. صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ نه كاریست حقیر.... زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود ............... مگر آن روز كه صیاد نبود
******
آشیان داشت در آن دامن دشت....زاغكی زشت و بداندام و پَلَشت
سنگ ها از كفِ طفلان خورده ............... جان زصد گونه بلا دربرده
سالها زیسته افزون ز شمار ................ شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ وُرا دید عقاب .... ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت كای دیده ز ما بس بیداد ............... با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلی دارم اگر بگشایی ................ بُكنم آنچه تو میفرمایی
گفت: ما بنده ی درگاه توایم .......... تا كه هستیم هواخواه توایم
بنده آماده بوَد، فرمان چیست؟....جان به راه تو سپارم، جان چیست؟!
دل چو در خدمت تو شاد كنم ......... ننگم آید كه ز جان یاد كنم
این همه گفت ولی در دل خویش ....گفت و گویی دگر آورد به پیش
كاین ستمكار قوی پنجه كنون ........... از نیاز است چنین زار و زبون
لیك ناگه چو غضبناك شود ........... زو حساب من و جان پاك شود
دوستی را چو نباشد بنیاد ............... حَزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رأی گزید ............. پر زد و دور تَرَك جای گزید
******
زار و افسرده چنین گفت عقاب .......... كه مرا عمر حباب ست بر آب
راست است این که مرا تیز پر است ........ لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت .... به شتاب ایّام از من بگذشت
گرچه از عمر دل سیری نیست ....... مرگ میآید و تدبیری نیست
من و این شهپَر و این شوكت و جاه....عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟
تو و این قامت و بال ناساز ............... از چه فن یافته ای عمر دراز؟
پدرم از پدر خویش شنید ................. كه یكی زاغ سیه رویِ پلید
با دو صد حیله به هنگام شكار ..... صد ره از چنگش، كرده ست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت .......... تا به سر منزلِ مقصود شتافت
لیك هنگام دمِ بازپسین ............. چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود: .......... این همان زاغ پلیدست كه بود
عمر من نیز به یغما رفتهست .... یك گل از صد گل تو نشكفتهست
چیست سرمایهی این عمر دراز....رازی اینجاست تو بگشای این راز
زاغ گفت: ار تو در این تدبیری ................ عهد كن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست....دیگری را چه گُنَه؟ كاین ز شماست
پدر من كه پس از سیصد و اند ............. كان اندرز بُد و دانش و پند
بارها گفت كه بر چرخ اثیر ..................... بادها را ست فراوان تأثیر
بادها كز زِبَر خاك وزند ...................... عمر و جان را برسانند گزند
هرچه از خاك شوی بالاتر .................. باد را بیش زیانست و ضرر
تا بدانجا كه در اوج افلاك ....................... آیت مرگ بود، پیك هلاك
ما از آن سال بسی یافته ایم .................. كز بلندی، رخ برتافته ایم
زاغ را میل كند دل به نشیب ... عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است ............ عمر مردارخوران بسیار است
خیز و زین بیش ره چرخ مجوی ....... طعمه ی خویش در افلاك مجوی
ناودان جایگهی بس نیكوست ....... به از آن كنج حیاط و لب جوست
من كه صد نكته ی نیكو دانم .................. راه هر برزن و هر كو دانم
آشیان در پس باغی دارم ................... واندر آن باغ سراغی دارم
خوانِ گسترده و الوانی هست ......... خوردنی های فراوانی هست
******
آنچه زان زاغ چنین داد سراغ .............. گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور ................... معدِن پشه و مُقام زنبور
آن دو همراه رسیدند از راه .............. زاغ بر طعمه ی خود كرد نگاه
گفت: خوانی كه چنین الوانست ..... لایق تحفه ی این مهمانست
میكنم شكر كه درویش نیَم ............. خجل از ماحضر خویش نیَم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند ...... تا بیاموزد از آن مهمان پند
عمر در اوج فلک برده بسر ….......……. دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش ......... حَیَوان را همه فرمان برِ خویش
سینه ی كبك و تذرو و تیهو ............... تازه و گرم شده طعمه ی او
بارها آمده شادان ز سفر .......... به رهش بسته فلک طاق ظفر
اینك افتاده در این لاشه و گند ................ باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود .......... حال بیماریِ دِق یافته بود
دلش از وحشت و بیزاری ریش.... گیج شد بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد كه در آن اوج سپهر ..... هست پیروزی و زیبایی و مهر
دانش و نصرت و فتح و ظفر است ...... نفسِ خرّم بادِ سحر است
دیده بگشود به هر سو نگریست .... دید گِردش اثری زینها نیست
هرچه بود از همه سر خواری بود .... وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا ...... گفت کی دوست ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بساز ......... تو و مردار و تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی ................. گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مُرد ........... عمر در گند بسر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت ............. زاغ را دیده بر او ماند شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد ....... راست با مهر فلک هم سر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود ...... نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
"هذا من فضل ربی"